غم
برخاک بخواب نازنین تختی نیست
آواره شدن حکایت سختی نیست
ازاشک های خودفهمیدم
لبخندهمیشه رازخوشبختی نیست
وقتی حدود۵ یا۴سالم بودمجبورشدیم محل زندگیمون روعوض کنیم رفتیم یه جاکه همه ی همسایه هامون باهم خیلی خوب بودن اون وقت هامعنی مرگ وزندگی رونمی فهمیدم وقتی گریه می کردم که با دوستام دعوام میشددیشب فهمیدم که دوست دوران کودکی بهترین دوست میتونه باشه وخاطرات شادی روتومیتونی باهاش داشته باشی.
دیشب وقتی که اصلا به فکردوست نبود فهمیدم که امروز دوستم که سال های طولانی ازش دوربودم درسن ۱۸ سالگی بایک تصادف دردناک رفت اون دور دورا
وقتی این خبربه گوشم رسیدگونه هام خیس شدازاشک به یاد دعواهامون افتادم وقتی دعوامون میشدبابا هاحق روبه اون میدادن چون اون تک فرزند خانوادشون بود.
ازدیشب تاحالا حتی یک لحظه نتونستم فراموشش کنم چه طورمیتونه منو ببخشش به خاطردعواهامون
خوب اون وچندتاازدوستاش باهم رفتن اونه دوردورا من بایدباخاطره هاش زندگی کنم.
به خانواده ی غم دیده اش تسلیت عرض میکنم
بعدازرفتنت......
من بعدازعبورتلخ وغمگینت
چشمانم رابرروی اشکی ازجنس غروب
ساکت ونارنجی واکردم
نمی دانم چرارفتی؟
نمی دانم چرا؟
شایدخطاکردموتوبی آنکه فکرغربت چشمان من باشی رفتی
نمی دانم چرا؟
تاکی؟
برای چه؟
ولی رفتی وبعداز رفتنت باران چه معصومانه میبارید
وبعدازرفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
وبعدازرفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد
وگنجشکی که هرروز ازکنارخانه بامهربانی دانه برمیداشت
تمام بال هایش غرق درانبوه وغربت شد
وبعدازرفتنت آسمان چشم هایم خیس باران شد
وبعدازرفتنت انگارکسی حس کرد
من بی توتمام هستیم ازدست خواهدرفت کسی حس کرد من بی توهزاربار درلحظه خواهم مرد
وبعدازرفتنت دریاچه بغضی کرد
کسی فهمیدکه تونام مراازخاطرخواهی برد
ومن باآن که می دانم توهرگز یادمراباعبورخودنخواهی برد
هنوزآشفته چشمان توام
برگرد......
روحش شادویادش گرامی باد















