تبليغاتX
چراعروسک توی ویترینه؟

چراعروسک توی ویترینه؟

عروسک کوکی

غم

زیباترین سلام دنیا طلوع خورشیدعشق است آن رابدون غروبش تقدیم به شمامی کنم

برخاک بخواب نازنین تختی نیست

آواره شدن حکایت سختی نیست

ازاشک های خودفهمیدم

لبخندهمیشه رازخوشبختی نیست

وقتی حدود۵ یا۴سالم بودمجبورشدیم محل زندگیمون روعوض کنیم رفتیم یه جاکه همه ی همسایه هامون باهم خیلی خوب بودن اون وقت هامعنی مرگ وزندگی رونمی فهمیدم وقتی گریه می کردم که با دوستام دعوام میشددیشب فهمیدم که دوست دوران کودکی بهترین دوست میتونه باشه وخاطرات شادی روتومیتونی باهاش داشته باشی.

دیشب وقتی که اصلا به فکردوست نبود فهمیدم که امروز دوستم که سال های طولانی ازش دوربودم درسن ۱۸ سالگی بایک تصادف دردناک رفت اون دور دورا

وقتی این خبربه گوشم رسیدگونه هام خیس شدازاشک به یاد دعواهامون افتادم وقتی دعوامون میشدبابا هاحق روبه اون میدادن چون اون تک فرزند خانوادشون بود.

ازدیشب تاحالا حتی یک لحظه نتونستم فراموشش کنم چه طورمیتونه منو ببخشش به خاطردعواهامون

خوب اون وچندتاازدوستاش باهم رفتن اونه دوردورا من بایدباخاطره هاش زندگی کنم.

        به خانواده ی غم دیده اش تسلیت عرض میکنم

بعدازرفتنت......

من بعدازعبورتلخ وغمگینت

چشمانم رابرروی اشکی ازجنس غروب

ساکت ونارنجی واکردم

نمی دانم چرارفتی؟

نمی دانم چرا؟

شایدخطاکردموتوبی آنکه فکرغربت چشمان من باشی رفتی

نمی دانم چرا؟

تاکی؟

برای چه؟

ولی رفتی وبعداز رفتنت باران چه معصومانه میبارید

وبعدازرفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

وبعدازرفتنت رسم نوازش درغمی خاکستری گم شد

وگنجشکی که هرروز ازکنارخانه بامهربانی دانه برمیداشت

تمام بال هایش غرق درانبوه وغربت شد

وبعدازرفتنت آسمان چشم هایم  خیس باران شد

وبعدازرفتنت انگارکسی حس کرد

من بی توتمام هستیم ازدست خواهدرفت کسی حس کرد من بی توهزاربار درلحظه خواهم مرد

وبعدازرفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمیدکه تونام مراازخاطرخواهی برد

ومن باآن که می دانم توهرگز یادمراباعبورخودنخواهی برد

هنوزآشفته چشمان توام

                          برگرد......

روحش شادویادش گرامی باد

 

                   

 

                                    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:18  توسط عروسک  | 

بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                                   همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران استق دیوانه که بودم

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باد گران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....

بی تو اما

   به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:58  توسط عروسک  | 

تولدتولدتولدم مبارک

سلام

دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه خداکنه

ببخشیدکه یک مدت نبودم ولی برگشتم

می خواهم از این همه محبتی که نسبت به من داشتید تشکر کنم

می دونید سال ها قبل در ۱۴بهمن ماه چه اتفاقی افتاده

یه دختربه دنیا اومده که الان دوست های خیلی خوبی داره

آره امروز ساعت ۹صبح من چشم براین جهان گشودم ومامان و بابام رو خوش حال کردم

خلاصه امروز راه می رفتمو به هرکسی که می رسیدم می گفتم تولدم مبارک

اونام درجواب به من می گفتن تولدت مبارک گلم انشاالله ۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹۹ ساله بشی

منم کلی ذوق می کردم و تشکر می کردم

خیلی امروز به من خوش گذشت

امید وارم درتمام لحظات زندگیتون موفق باشی

باشد که دل ها شادگردد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 22:15  توسط عروسک  | 

گفتم غم تودارم

گفتم غم تودارم گفتاغمت سرآید                

گفتم که ماه من شو گفتااگربرآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفابیاموز

گفتازخوب رویان این کارکم ترآید

گفتم که برخیالت راه نظرببندم

گفتاکه شبروست اوازراه دیگرآید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتااگربدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشاهوایی کزبادصبح خیزد

گفتاخنک نسیمی کزکوی دلبرآید

گفتم که نوش لعلت مارابه آرزوکشت

گفتاتوبندگی کن کاوبنده پرورآید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتامگوی باکس تاوقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

گفتاخموش حافظ کاین غصه هم سرآید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 14:37  توسط عروسک  | 

آهسته آهسته

رباید دلبردل ازتوولی آهسته آهسته

مرادتوشودحاصل ولی آهسته آهسته

تحمل کن که سنگ بی بهایی دردل کوهی

شود لعل کسی قابل ولی آهسته آهسته

مزن ازناامیدی که  طفل دبستانی

شوددانشورکامل ولی آهسته آهسته

شراب عشق رابنگر که هرخلوت نشینی را

کند رسوای هرمحفل ولی آهسته آهسته

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 12:15  توسط عروسک  | 

پرواز عشق

بهش بگین بی خبرم بپرسین عشقمون چی شد؟

چشم سیاش طرز نگاش حجب و حیاش مال کی شد؟

اونی که تازه اومد و توی دلم خاطره شد

بهش بگین با رفتنش کار دلم یکسره شد

دیوونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون

قلبمو زد به نامشو پر زدورفت ازآشیون

پر زد رفت حتی برام خط ونشون هم نکشید

رفت ونشست روشونه ی اون که به فکرم نرسید

بهش بگین همین روزا توی دلم می کشمش

خدا نیاره اون روزو  بیفته چشمم توچشش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:32  توسط عروسک  | 

اما بازم نیومدی

عاشق و مجنونت شدم ناخوانده مهمونت شدم کلی پریشونت شدم اما بازم نیومدی قهوه فنجونت

شدم شمعه تو شمعدونت شدم خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی برف زمستونت شدم رسوا و

حیرونت شدم چیکه چیکه ناودونت شدم اما بازم نیومدی خادم و دربونت شدم اسیرزندونت شدم گلاب

کاشونت شدم اما بازم نیومدی ماهه توایونت شدم خراب و ویرونت شدم گله گلستونت شدم اما بازم

نیومدی سه ماه تابستونت شدم الوندو کارونت شدم دشتای ایرونت شدم اما بازم نیومدی اما بازم

بازم نیومدی دناو هامونت شدم نزدیکترازجونت شدم رگ شدم خون شدم اما بازم نیومدی خادم و در

بونت شدم اسیر زندونت شدم گلاب کاشونت شدم اما بازم نیومدی یه جوری مدیونت شدم سنگه

خیابونت شدم راهیه میدونت شدم امابازم نیومدی توسختی آسونت شدم تو دردا درمونت شدم ناجیه

پنهونت شدم اما بازم نیومدی لباس و سامونت شدم سارقه ایونت شدم چشمای گر یونت شدم اما بازم

نیومدی لبای خندونت شدم گشنه شدی نونت شدم آب فراونت شدم اما بازم نیومدی همیشه ممنونت

شدم من نی چوپونت شدم آب تو بیابونت شدم اما بازم نیومدی شعرای ارزونت شدم عمری غزل خونت

شدم تسلیمه قانونت شدم اما بازم نیومدی گشنه ی مژگونت شدم هلاکه چشمونت شدم رفتم و

قربونت شدم اما بازم نیومید............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:33  توسط عروسک  | 

الهه عشق

در میان این همه هیاهوهنوز صدای گام های الهه عشق در پس کوچه های شهرمان به گوش میرسدو

سایه نحیف و خسته ای که بازانوانی ناتوان به این سووآن سو میرودوچشمانی منتظر که به امید یافتن

گمشده ای فضای خالی از نوررامیکاورد.گمشده ای که در بهاری ترین روزخداروزنه ای آبی رابه سوی

تیرگی چشمان خواب آلوده گشودودرسکوت پائیزی ترین غروب تاآبی بیکران آسمان پر کشید.

هنوز گرمی نگاهی گلبرگهای حیات رانوازش می دهدودستان بی قراری آرامشخوابهای یاس آلودرابرهم

می زندولبخندی سحرآمیزقله های تیرگی رافتح می کندومعجزهی عشق جنگل سردوزمستانی جانهای

خفته رابه بهاریشکوهمندوسبزپیوندمیدهد.

وباز صدای گام های الهه عشق در سکوت پرهیاهوی پس کوچه های شهرمان می پیچدوتاهمیشه به

یادگار می ماند.وحکایت آن گونه آغازمیشودکه در گذر آراملحظه هاوجود بیقراری قطره قطره ذوب می شود

درجام هستی فرو می ریزد.ناخاسته سفری آغاز می شودبی علت دل به سویی به پروازدر می آیدو

آرامش می یابد. حادثه ای که حتی تصورشنا ممکن می نمایدبه وقوع می پیونددو شعرسفرجاودانه

میشود.غریبه ای نا آشنا بادل و جانی آزرده آشنا می شودشیشه عمر و اندوه با گرمی آبی ذوب

می شود و مجنونی آواره بیابان هایآهن و آسمان خراش میگرددتادر جاییدر عمق دریای آبی عشق به

آرامشی ابدی دست یابد. و توای آشنا اگر روزی در پس کوچه های این شهرتب آلود به غریبه ای با دو

چشم دریایی رسیدی نشان کوی دوست را به صداقت نگاه و غربت قلب عاشقش پیشکش کن که او 

مسافری است که از فر سنگ ها دور تر از اینجا به قصدرسیدن به قصر رویا هایش با کولی باریاز غربت

و اندوه به شهر شماسفر کرده است او را بشناس و دریاب.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 13:55  توسط عروسک  | 

هنوز دوستت دارم

لحظا تی که می گفتی دوستت ندارم به قلبم ضربه ای وارد می شد قلبم می گفت دوستت ندارد

ولی من این سخن را فرا موش می کردم ولی حالا ساعت ها گریه می کنم نه که بگویم دوست ندارم

وپشیمانم نه هنوز هم می گویم دوستت دارم من غرورم رازیر پا گذاشتم وتو با لگد هایت ان راله کردی

فکر کنم برای این حرف ها دیر شده باشد ولی دو باره از ته قلبم می گویم دوستت دارم دوستت دارم

دوستت دارم دوستت دارم بازگرد دوستت دارم باز گرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 14:30  توسط عروسک  | 

دل شکسته

فریاد های شبانه ام کی به پایان میرسد اه کشیدنم تا کی ادامه دارد اشک هایم کی به اتمام می رسد

قلبم که پاره پاره شد به ان وصله زدم دل بلوریم که شکست خورده هایش را به سختی جمع کردم غرورم

را که در زیر خاک مد فون کردی با ان چه کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:2  توسط عروسک  |